تبلیغات
علوم مدرسه ی راهنمایی امام علی (ع) کرمان - چند داستان كوتاه و خواندنی (2)

چند داستان كوتاه و خواندنی (2)

چند داستان كوتاه و خواندنی (2)

چوب های درخت بِه

« امیر نصر سامانی» در زمان كودكی، معلمی داشت كه دانش های مختلف و خواندن قرآن را به او می آموخت و گاهی او را با چوب، تنبیه می كرد. امیر نصر همیشه در دل خود می گفت: « روزی من به پادشاهی خواهم رسید، آن وقت تلافی این چوب ها را سرت در می آورم. »
عاقبت «امیر نصر» به پادشاهی رسید و شبی ناگهان به یاد معلم خود افتاد. صبح آن شب، به فكر

گرفتن انتقام از معلم خود افتاد و به یكی از خدمتكاران گفت: « برو و از باغ قصر چند چوب بلند و محكم بِه ببُر و برای من بیاور. »
وقتی كه خدمتكار، معلّم را پیدا کرد و گفت كه باید او به قصر برود، معلم از او پرسید: « پادشاه در چه حالی بود كه به یاد من افتاد؟ » خدمتكار گفت: « نمی دانم، اما همكار مرا فرستاد تا چند چوب درختِ بِه برایش ببُرد. من هم آمدم تا شما را به قصر ببَرم. »
معلم فهمید كه پادشاه در فكر انتقام جویی است، چون همیشه امیر نصر را با چوب درخت تنبیه می كرد. به ناچار همراه خدمتكار پادشاه به طرف قصر به راه افتاد. در راه به یك دكان میوه فروشی رسید. سكه ای داد و یك بِه رسیده و خوب خرید و آن را زیر لباس خود، پنهان كرد.
وقتی كه پیش پادشاه امیر نصر رسید، امیر نصر یكی از چوب ها را برداشت و در هوا تكان تكان داد و گفت: « چطوری آقا معلم؟ نظرت درباره ی چوب درخت بِه چیست؟ » معلم بِه را از زیر لباس خود بیرون آورد و گفت: « نظرم این است كه این میوه ی رسیده، از همان چوب ها به عمل آمده است. » امیر نصر جا خورد و از حرف معلم خوشش آمد. به ناچار آموزگار خود را با احترام و هدیه هایی گرانبها، به خانه فرستاد و از انتقام گرفتن پشیمان شد.

طاق یا جفت؟

مرد عربی به خانه مردی دیگر به نام ابوالحسن رفت. ابوالحسن به زن خود گفت: « مرغی بریان كن و برای مهمان بیاور. » زن، مرغ را بریان كرد و سر سفره گذاشت. ابوالحسن گفت: ‌« ای مرد عرب! تو مهمان ما هستی، مهمان برای ما خیلی عزیز است. دوست داریم كه این مرغ را تو بین ما و خودت قسمت كنی.» مرد عرب گفت: « اگر قبول داشته باشید و اعتراضی نكنید، این كار را می كنم. » گفتند: « باشد. » مرد عرب، سر مرغ را كند و پیش ابوالحسن گذاشت و گفت: « تو بزرگ و سرور خانه هستی پس باید سر مرغ را به تو بدهم. » دو تا بال مرغ را كَند و پیش پسرهای ابوالحسن گذاشت و گفت:‌ « شما دو نفر باید برای پدر و خواهرهایتان مانند دو تا بال باشید. » بعد، پاهای مرغ را كَند و پیش دو دختر ابوالحسن گذاشت و گفت: « پاها برای شما؛ تا یادتان بماند كه بی اجازه پدر به جایی نروید و قدمی بر ندارید. » دُم مرغ را هم پیش زن ابوالحسن گذاشت و گفت: « این هم مال شما. » و بقیه مرغ را پیش خودش گذاشت و شروع به خوردن سینه و ران های آن كرد. روز بعد، پنج مرغ بریان كردند و آوردند. ابوالحسن گفت: « حالا این پنج تا مرغ را بین ما هفت نفر تقسیم كن تا ببینم چه می شود. » مرد عرب گفت: « طاق قسمت کنم یا جفت؟ » ابوالحسن منظور او را به خوبی نفهمید، اما گفت: « نمی دانم طاق قسمت کن تا ببینم چه می شود. » مرد عرب یك مرغ پیش ابوالحسن و زن او گذاشت و گفت: « شما دو نفر با این مرغ می شوید سه، سه هم عدد فرد، یعنی طاق است.» یك مرغ را پیش دو پسر ابوالحسن گذاشت و گفت : « این مرغ با شما دو نفر می شود سه كه طاق است. » و به همین ترتیب، یك مرغ هم پیش دو دختر ابوالحسن گذاشت. دو مرغ باقی مانده را هم پیش خودش گذاشت و گفت: ‌« این دو تا مرغ هم با من می شود سه! » ابوالحسن و خانواده اش از كار او بسیار تعجب كردند. مرد عرب گفت: « اگر از این قسمت كردن خوشتان نیامده، جفت قسمت كنم ! » گفتند: « شاید جفت بهتر باشد!‌ » مرد عرب دوباره همه ی مرغها را جمع كرد بعد یكی به ابوالحسن داد و گفت: « تو و دو پسرت و این مرغ می شوید چهار و چهار هم كه می دانید عدد جفت است. » یك مرغ به زن و دو دختر او داد كه مجموع آنها هم شد چهار‏، سه تا مرغ باقی مانده را هم پیش خودش گذاشت و گفت: « من و این سه تا مرغ هم می شویم چهار. » مرد عرب، مرغ ها را پیش كشید و هر سه را بلعید. اهل خانواده از زیركی مهمان خود تعجب كردند، اما هرچه بود، مهمان بود و این كارش باعث شادی و خوشحالی آنها شد!

پذیرایی از مهمان

دو نفر با هم دوست صمیمی بودند. روزی یكی از آنها به مهمانی دیگری رفت. میزبان در مهمانی خود خیلی بریز و بپاش می كرد و سعی داشت كه بیشترین پذیرایی را از مهمان خود بكند. مهمان آماده رفتن شد و گفت: « من دیگر می خواهم بروم، اما بدان كه تو نتوانستی از مهمان خود پذیرایی كنی یك روز باید به خانه من بیایی تایاد بگیری چگونه ازمهمان پذیرایی می كنند. » میزبان خجالت كشید و در فكر فرو رفت و با خود گفت: « مگر من چه كوتاهی كردم؟ چه چیزی را نادیده گرفتم؟ » مرد میزبان مدتی در این فكرها بود تا اینكه روزی به شهر دوست خود سفر كرد و به خانه او رفت. آن دوست از دیدنش خوشحال شد و خوشامد گرمی گفت و با هم گرم گفتگو شدند. موقع ناهار كه شد صاحبخانه غذایی ساده در سفره گذاشت، كمی نان و سركه و از این جور چیزها. مهمان با تعجب نگاهی كرد و با خود گفت: « حتماً پذیرایی درست و حسابی فردا خواهد بود. » اما روز بعد هم همان غذاهای ساده را جلوی او گذاشتند. روزهای بعد هم وضع سفره هیچ تغییری نكرد. مهمان كه تعجب كرده بود، با خود گفت: « با آن همه پذیرایی عالی كه كردم به من می گفت كوتاهی كرده ای، ولی حالا خودش برای پذیرایی از من هیچ تلاشی نمی كند! » چند روزی كه گذشت، مرد مهمان خجالت را كنار گذاشت و گفت: « از مهمان این طور پذیرایی می كنند؟ » دوستش گفت: « بله، برای غریبه ها باید بریز و بپاش كرد. موقعی كه من پیش تو آمدم دلم می خواست یك ماه در خانه تو بمانم و در كنارت باشم، اما تو با آن نوع پذیرایی كه از من كردی، فكر كردم حتماً از دست من خسته شده ای، این بود كه روز سوم خداحافظی كردم و رفتم. اما من دوست دارم كه تو همیشه پیش من باشی. برای همین است كه خیلی ساده از تو پذیرایی می كنم. اگر یك سال هم بمانی و مهمان من باشی، هیچ مشكلی برایم پیش نخواهند آمد. » مرد مهمان كه عاقل و دانا بود حرف های دوست خود را درك كرد و فهمید كه پذیرایی بیش از حد لازم، بین دو دوست كار درستی نیست. همیشه باید با روی خوش از مهمان پذیرایی كرد نه با سفره های رنگارنگ.

نان و پنیر

روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیمان هرچه در خانه داشت جلوی او گذاشت، كمی نان خشك بود و مقداری نمك و كوزه ای آب. او با روی خوش از مهمان خود پذیرایی می كرد و زیر لب شعر می خواند كه: « چشمِ تر و نانِ خشك و روی تازه! »
مرد مهمان چشمش كه به نان افتاد گفت: « ای كاش كمی پنیر هم بود تا با این نان می خوردیم. » سلیمان بلند شد و به بازار رفت. قبای خود را در دكانی گرو گذاشت و به جای آن كمی پنیر گرفت و آورد.
مهمان نان و پنیر را خورد و گفت: « خدا را شكر، من آدم قانعی هستم، روزی من همین بود كه خوردم. راضی هستم به رضای خدا. »
سلیمان گفت: « اگر به آنچه خدا داده بود راضی بودی، قبای من در بازار به گرو نمی رفت.»

مهمان یا دشمن؟

حاكمی در كرمان زندگی می كرد كه بسیار مهربان و جوانمرد بود. او عادت داشت هر غریبه ای را كه به كرمان می آمد، مهمان خود می كرد و آن مهمان باید تا سه روز در خانه او می ماند و پذیرایی می شد.
روزی «عضدالدوله» با لشكر خود به كرمان رفت او می خواست با حاكم كرمان بجنگد و شهر را از دست او بگیرد. حاكم كرمان سرسختانه با‌ آنها مبارزه می كرد و نمی گذاشت وارد قلعه شوند. او هر روز همراه سربازان خود با لشكر عضدالدوله می جنگید و بعضی از آنها را می كشت. اما شب كه می شد به اندازه ای كه همه افراد لشكر عضدالدوله سیر شوند، غذا برای آنها می فرستاد.
عضدالدوله از كارهای حاكم كرمان تعجب كرده بود. یك نفر را فرستاد تا بپرسد: « این چه كاری است كه روزها سربازان مرا می كشی و شبها برایشان غذا می فرستی ؟!‌ »
حاكم كرمان گفت: « جنگ كردن نشانه مردانگی است و غذا دادن نشانه جوانمردی! اگر چه سربازهای شما دشمن ما هستند، ‌اما در شهر من غریب هستند و غریبه ها در این شهر مهمان من هستند. دوست ندارم مهمان من گرسنه و بی غذا بماند. »
عضدالدوله گفت: « جنگیدن با كسی كه این قدر با معرفت و جوانمرد است، خطاست. » این بود كه لشكر خود را جمع كرد و از تصرف كرمان چشم پوشید.

بخشنده تر از حاتم طایی

روزی از حاتم طایی پرسیدند: « تا كنون كسی را دیده ای كه بخشنده تر از خودت باشد؟» گفت: « دیده ام. » پرسیدند: « كجا؟ » گفت: « روزی در بیابانی می رفتم به خیمه ای رسیدم. پیر زنی در آن خیمه بود. بزغاله ای هم كنار خیمه علف می خورد. پیرزن تا مرا دید بلند شد و جلو آمد. سلام كرد و خوشامد گفت. افسار اسبم را گرفت و كمك كرد تا پیاده شوم. پیرزن با خوشرویی از من احوالپرسی كرد و به پسر خود گفت: « بلند شو و وسایل پذیرایی از مهمان را آماده كن. آن بزغاله را بكش و كبابی درست كن. » پسر گفت: « اول باید بروم و هیزم بیاورم . » پیرزن گفت: « تا تو به صحرا بروی و هیزم بیاوری، دیر می شود. درست نیست مهمان را گرسنه نگه داریم. » پیر زن دو نیزه چوبی داشت كه آنها را شكست و آتش زد. بعد بزغاله را كشتند و روی آن آتش كباب كردند. وقتی كه از حال و روز او با خبر شدم، فهمیدم كه تنها دارایی آن پیر زن همان بزغاله بود كه برای پذیرایی از من كشت.
به پیرزن گفتم: « مرا می شناسی؟ »
گفت: « نه »
گفت: « من حاتم هستم. باید به قبیله ما بیایی تا از خجالت تو بیرون بیایم. دوست دارم پاداش محبت تو را بدهم. »
پیرزن گفت: « من از مهمان خود انتظار پاداش ندارم. »
هر چه اصرار كردم، قبول نكردند و من دانستم كه آنها از من بخشنده تر هستند. »

مهمان نوازی

روزی حضرت امام حسن (ع) با چند نفر از یاران خود، به سفر حج می رفتند. در راه گرسنه و تشنه شدند. پس از مدتی به خیمه ای كهنه رسیدند. پیرزنی را دیدند كه در كنار خیمه نشسته بود. به او سلام كردند. پیرزن جلو آمد و به آنها خوشامد گفت.
پیرزن گوسفندی داشت. فوری شیر او را دوشید و پیش آنها گذاشت و گفت: « این شیرها را نوش جان كنید. بعد هم گوسفند را بكشید و آن را كباب كنید و بخورید. »
امام حسن (ع) و یارانش بعد از خوردن گوسفند گفتند: « ما از قبیله قریش هستیم. وقتی كه از سفر برگشتیم، باید پیش ما بیایی تا در مقابل محبت های تو پاداش خوبی بدهیم. » این را گفتند و رفتند.
آن شب وقتی كه شوهر پیر زن از صحرا برگشت، گوسفند را ندید و از همسر خود پرسید: « ای زن! گوسفند مان چه شد؟ »
پیرزن ماجرا را تعریف كرد. مرد عصبانی شد و گفت: « از دار دنیا همان یك گوسفند را داشتید چطور آن را به كسانی دادی كه نمی شناختی؟ »
پیر زن گفت: « اگر آنها را نمی شناختم كار من ارزشی نداشت. مثل این كه تجارت كرده باشم تا در مقابل آن، چیزی بگیرم. میزبان واقعی كسی است كه از مهمان غریبه پذیرایی كند و هیچ چشمی به مال او نداشته باشد. »
مدتی گذشت و آن زن و شوهر فقیر شدند. روزی آنها از شهر خود به مدینه سفر كردند.
آن روز پیرزن در یكی از كوچه های مدینه به جایی می رفت. امام حسن (ع) كه جلوی در خانه خود ایستاده بود، پیر زن را دید و شناخت و به او گفت: « ای زن! مرا می شناسی؟ »
پیرزن گفت: « نه !!»
امام گفت: « من یكی از مهمانانی هستم كه تو، روزی با شیر و كباب گوسفند از ما پذیرایی كردی. »
پیر زن به یاد آورد و گفت: « اما من نیامده ام كه چیزی از شما بگیرم. »
امام حسن بعد از دادن گوسفند ها و پول، پیرزن را پیش برادر خود امام حسین (ع ) فرستاد. امام حسین (ع) از پیر زن پرسید: « برادرم به تو چه داد؟ »
پیرزن گفت : « هزار گوسفند و هزار درهم. »
امام حسین (ع) هم همان مقدار گوسفند و پول به پیر زن بخشید و او را پیش « عبدالله جعفر » فرستاد. عبدالله جعفر گفت: « آنها به تو چه دادند؟ »
پیرزن گفت: « هر كدام، هزار گوسفند و هزار درهم. » عبدالله جعفر، دو هزار گوسفند و دو هزار درهم به او داد و گفت: « اگر از اول پیش من می آمدی، نمی گذاشتم كه آنها این قدر زحمت بكشند. »
پیرزن و شوهرش، با چهار هزار گوسفند و چهار هزار درهم به خانه برگشتند و زندگی خوش و خرمی را آغاز كردند.

امانتدار یا خیانتكار

مردی در بغداد زندگی می كرد كه كارش امانتداری بود، اما در باطن، مردی دورو و ریا كار بود. او خود را مسلمان و درستكار نشان می داد تا امانتهای مردم را بگیرد و به آنها خیانت كند. همیشه خود را طلا نشان می داد در حالی كه از مس هم كمتر بود.
روزی مردی از خراسان به زیارت خانه خدا می رفت. وقتی كه به بغداد رسید، پول های خود را پیش آن مرد به امانت گذاشت و به مكه رفت.
وقتی كه از زیارت بر می گشت، دزدها به كاروان حمله كردند و همه دار و ندارشان را بردند. مرد حاجی به بغداد آمد و پیش مرد امانتدار رفت تا امانتی خود را بگیرد.
امانتدار گفت: « مگر دیوانه شده ای مرد؟ گمان می كنم آفتاب داغ به سرت زده و عقلت را بخار كرده! كدامامانت؟ »
حاجی هرچه گفت و هرچه التماس كرد، فایده ای نداشت. عاقبت پیش یكی از دوستان خود رفت و ماجرا را تعریف كرد. آن دوست گفت: « دوای درد تو پیش ابوحنیفه حاكم همین شهر است. برو از او كمك بگیر؛ او مردی داناست و مطمئن باش كه پولهای تو را پس می گیرد. »
حاجی پیش حاكم رفت و درد دل خود را گفت. حاكم گفت: « امروز برو و فردا بیا تا فكری برایت بكنم. » مرد حاجی تشكر كرد و رفت.
ابوحنیفه بلافاصله یك نفر را فرستاد تا آن مرد خیانتكار را بیاورند. وقتی مرد امانتدار آمد، حاكم گفت: « حاكم بزرگ، امیرالمؤمنین از من خواسته است كه قاضی بغداد باشم، اما من دوست ندارم قاضی باشم. او هم گفته اگر تو قبول نمی كنی، كس دیگری را معرفی كن. من هرچه فكر كردم دیدم هیچ كس بهتر از تو نیست. می دانم كه تو مرد درستكاری هستی و به امانتداری معروف هستی. اگر موافق باشی حكمی بنویسم و این شغل مهم را به تو بدهم.»
امانتدار خیانتكار كه با شنیدن این حرف ها، از شادی نمی دانست چه كار بكند، گفت: « باشد قبول می كنم. »
حاكم گفت: « بسیار خُب، اما برو و خوب فكرهایت را بكن و فردا بیا. اگر عقیده ات عوض نشده بود، می گویم كه فوری حكم را بنویسند. »
آن شب امانتدار از شادی خوابش نبرد. اول صبح به راه افتاد و به خانه حاكم رفت. حاجی هم در همان موقع به او رسید و هر دو پیش حاكم رفتند و سلام كردند. امانتدار با دیدن حاجی، ترسید كه مبادا خیانتش آشكار شود و شغ ل قضاوت را از دست بدهد. این بود كه بی معطلی گفت: « ای حاجی كجایی؟! دیروز در به در، به دنبالت می گشتم. به یادداشت های خودم نگاه كردم و اسم تو پیدا شد. یادم آمد كه تو هم امانتی پیش من گذاشته بودی. زودتر بیا و امانت خود را بگیر كه در این مدت از بابت آن خواب و قرار نداشتم. گفتم نكند اتفاقی برای تو یا من بیفتد و حق به حقدار نرسد. »
حاجی كه به خواسته اش رسیده بود، دیگر حرفی نزد. ابوحنیفه گفت: « امانت او را برگردان تا با هم صحبت كنیم. » امانتدار، كسی را فرستاد تا كیسه پول حاجی را بیاورد، بعد آن را در حضور حاكم به مرد حاجی دادند. وقتی كه حاجی امانت خود را گرفت، ابوحنیفه گفت: ‌« ای خیانتكار! حالا كه امانت این حاجی را پس دادی به سلامت به خانه ات برگرد. قصد من این بود كه حق این مسلمان به دستش برسد كه رسید. از اول هم می دانستم كه تو مردی خیانتكار هستی، امروز به چشم خود دیدم، تو نمی توانی قاضی مردم باشی. »
این خبر با سرعت در بغداد پخش شد و همه مردم فهمیدند كه آن مرد، امانتداری خیانتكار است. طولی نكشید كه او را از بغداد بیرون كردند و روز به روز فقیر تر و بیچاره تر شد.
پیغمبر (ص) فرموده است: « امانتداری روزی را زیاد می كند و خیانت فقر می آورد. »

 

گنج در خانه

مردی خانه ای خرید و تصمیم گرفت آن را تعمیر كند وقتی یكی از دیوارها را تعمیر می كرد، گنجی در میان آن پیدا كرد. گنج را برداشت و پیش فروشنده خانه رفت و گفت: « در دیوار خانه ای كه از تو خریدم، گنجی پیدا كرده ام، من از تو خانه خریدم نه گنج! آمده ام این گنج را به تو بدهم. » فروشنده گفت: « من خانه را به همان حال كه دیده ای به تو فروختم. خودم هم از وجود گنج بی خبر بودم و نمی توانم آن را از تو قبول كنم. من فكر نمی كنم حقی نسبت به آن داشته باشم. »
آنها به توافق نرسیدند و تصمیم گرفتند كه پیش پادشاه بروند تا شاید او فكری به حال آن گنج بكند. بعد از اینكه ماجرا را برای پادشاه تعریف كردند، پادشاه با تعجب گفت: « شما كه مردم زیر دست من هستید این قدر امانتدار هستید و گنج را حق خود نمی دانید، من كه پادشاه شما هستم و تمام اختیار این سرزمین در دست من است، چگونه جرأت كنم و گنج را از شما بگیرم؟ ‌»
گفتند: ‌« پادشاه تویی و این اتفاق برای ما افتاده است، هرچه صلاح می دانی بگو تا انجام دهیم. »
پادشاه می دانست كه فروشنده دختری دارد و خریدار هم پسری. این بود كه دختر را به پسر دادند و گنج را به هر دو، تا زندگی خوب و خوشی را آغاز كنند

 

 

امانتداری پسر بازرگان

در سرزمین دمشق، بازرگانی زندگی می كرد كه كارش امانتداری بود. او از این راه پول در می آورد و زندگی می كرد. روزی، در امانت كسی خیانت كرد. همه بارزگانان این موضوع را فهمیدند و از او متنفر شدند. از آن پس، كار و كاسبی مرد بازرگان به هم خورد و بیچاره شد. او به بیشتر مردم شهر بدهكار بود. این مرد بازرگان، پسری داشت بسیار باهوش و دانا، پسر كه حال و روز پدر خود را دید، از عاقبت او عبرت گرفت و رو به درگاه خداوند آورد. او نماز می خواند و سعی می كرد كه در فقر و بدبختی صبور باشد.
سرهنگی، همسایه آنها بود كه در لشكر « عبدالملك مروان » خدمت می كرد. روزی عبدالملك، سرهنگ را با لشكری به جنگ روم فرستاد. سرهنگ پسر مرد بازرگان را صدا زد و در جایی با او خلوت كرد و گفت : « من دختری كوچك دارم كه برایش مقداری پول پس انداز كرده ام. امروز مرا به جنگ با روم می فرستند. این پول ها را پیش تو به امانت می گذارم. اگر خدا خواست و زنده برگشتم، پاداش كار تو را می دهم. اگر در جنگ كشته شدم، یك دهم پول ها را برای خودت بردار و باقی آن را به دختر من بده. »
پسر بازرگان قبول كرد. سرهنگ رفت و دو كیسه پر از سكه های طلا آورد و آنها را به امانت پیش او گذاشت و در مقابل آن، هیچ مدركی هم نگرفت.
سرهنگ به جنگ روم رفت و شهید شد. وقتی این خبر به شهر رسید مرد بازرگان به پسر خود گفت : « می دانی كه ما خیلی فقیر و بیچاره هستم. پول های سرهنگ در دست توست و كسی هم خبر ندارد. پس بیا تا آنها را خرج خودمان كنیم . » پسر گفت : « تو به خاطر خیانتی كه كرده ای به این روز افتاده ای، اگر جان مرا هم بگیری هرگز در این امانت خیانت نمی كنم . »
یك سال گذشت، فرزندان و دختر سرهنگ كه بی سرپرست مانده بودند، فقیر و بیچاره شدند. یك روز پیش پسر بازرگان كه می دانستند دانا و با سواد است رفتند. از او خواهش كردند كه از قول آنها شكایتی به عبدالملك مروان بنویسد و از او چیزی بخواهد. وقتی كه شكایت نامه را به دست عبدالملك دادند، گفت : « غصه نخورید! پدر شما امانتی پیش من گذاشته و وصیت كرده كه یك دهم آن را برای خودم بردارم و باقی را به شما بدهم، اما گفته بود هر وقت فرزندان من بی پول و فقیر شدند پول ها را به آنها بده. من هم تا امروز دست به این امانت نزده و در كیسه ها را باز نكرده ام. حالا كه محتاج شده اید، وقت آن رسیده كه پول ها را به شما بدهم. اگر دوست دارید یك دهم پول ها را كه سهم من است بدهید، اگر نه كه هیچ. »
فرزندان سرهنگ خیلی خوشحال شدند و گفتند :‌ « ما همان مقدار كه پدرمان وصیت كرده است به تو می دهیم و كمی هم از سهم خودمان اضافه می كنیم. »
پسر بازرگان رفت و كیسه های پول را آورد. فرزندان سرهنگ، دو هزار دینار به او دادند و بقیه را برای خود برداشتند و او را دعا كردند.
روزی عبدالملك به یاد فرزندان سرهنگ افتاد و پرسید :« حال آنها چطور است؟‌ »
گفتند : « خوب است و مشكلی ندارند. »
گفت : « یادم می آید كه به من شكایت كرده بودند و از فقر و بدبختی خود می نالیدند. چطور شد كه امروز مشكلی ندارند؟ » بعد دستور داد آنها‌، به حضورش بیایند. عبدالملك از حال آنها پرسید آنها هم ماجرا را تعریف كردند و گفتند كه پدرشان امانتی پیش پسر بازرگان گذاشته بود.
عبدالملك گفت : « عجیب است! یعنی آن پسر این قدر درستكار و امانتدار است؟ با اینكه می دانسته صاحب پول ها كشته شده است و هیچ كس هم از آن امانت خبر ندارد ، خیانت نكرده و پول ها را به دست شما داده است؟! چنین آدمی لیاقت پاداش بیشتری را دارد. » و دستور داد كه پسر بازرگان را بیاوند. بعد هدیه های گرانبهایی به او داد و او را رئیس خزانه خود كرد.
پسر بازرگان به خاطر درستكاری و امانتداری خود، ثروت زیادی به دست آورد و در بغداد هیچ كس از او ثروتمند تر نبود.
پیغمبر (ص) فرموده است : «امانت داری موجب زیاد شدن روزی است. »

 

 حمّال ارزان

 مردی سینی بزرگی بر سر داشت كه روی آن ظرف های زیادی چیده شده بود. آن ظرف ها مال حاكم شهر بود و مرد، می خواست آنها را به قصر ببرد. در راه مردی بیكار را دید و به او گفت : ‌« ای جوان! این سینی را برای من بیاور تا در عوض پندی به تو بیاموزم. »
جوان كه آن مرد را می شناخت و می دانست كه یكی از خدمتكاران حاكم است، به ناچار قبول كرد. سینی را از او گرفت و روی سر خود گذاشت و به راه افتاد. مدتی كه گذشت، سینی را بر زمین گذاشت و گفت :‌ « آن پند را بگو تا كمی خستگی در كنم و برویم. »
مرد گفت : « اگر كسی به تو گفت حمالی ارزان تر از تو سراغ دارد، باور نكن. » جوان از شنیدن این حرف خنده اش گرفت و سینی را روی سرگذاشت و به راه افتاد، اما این بار طوری با عجله راه رفت كه سینی از روی سرش افتاد و تمام ظرف ها شكست.
خدمتكار حاكم بر سر خود زد و گفت : « چه كردی جوان؟ »
جوان گفت : « صبر كن! من هم می خواهم پندی به تو بدهم. اگر كسی به تو گفت كه از این ظرف ها حتی یك دانه اش سالم مانده است، باور نكن. مگر تو نمی دانستی كه حمّال ارزان دست و پا چلفتی است؟ ‌»
مرد خدمتكار با ناراحتی پیش حاكم بر گشت و جوان به دنبال كار خودش رفت.

 

 

راز طناب دار

 در زمان های قدیم، حاكمی زندگی می كرد كه یك پسر داشت. روزی پسر خود را صدا زد و به او گفت : « پسر جان! خدای بزرگ به من ثروت زیادی داده است. من با زحمت و بدبختی این ثروت را به دست آورده ام، اما خیلی راحت به تو می رسد. باید قدر آن را بدانی و زود بر بادش ندهی. سعی كن كه هیچ وقت اسراف نكنی. نباید با كسانی كه به خاطر پول دور و بر تو جمع می شوند دوست بشوی، می دانم كه بعد از مرگ من این جور آدم ها دور تو جمع می شوند و همه ثروت تو را از بین می برند. هرچه می خواهی بفروش و خرج كن، اما این خانه را نفروش، چون مردی كه خانه نداشته باشد، انگار در جنگ است و سپر ندارد.
اگر پول های خود را از دست بدهی و فقیر شوی. دوستانت با تو دشمن می شوند، اما تو دست گدایی پیش كسی دراز نكن. برو خودت را دار بزن. به سر در یكی از اتاق های این خانه طناب داری بسته ام و آماده است. زیر آن چهار پایه ای گذاشته ام. روی چهار پایه بایست و طناب دار را به گردن خود بینداز. بعد هم با پا چهار پایه را كنار بزن. مردن بهتر از آن است كه همه با تو دشمن باشند. »
حاكم این وصیت ها را كرد و مُرد.
وقتی كه مراسم عزای پدر تمام شد، پسر شروع كرد به خرج كردن سرمایه های پدر و در مدت كوتاهی همه را بر باد داد، بعد هم به یاد وصیت پدر افتاد، رفت به همان اتاقی كه پدرش گفته بود. دید كه طناب دار آماده است. سرخود را در حلقه طناب كرد و چهار پایه را با پا كنار زد. اما وقتی كه طناب دار كشیده شده ناگهان چوبی كه طناب به آن بسته شده بود‌، از سقف اتاق كنده شد و از زیر آن هزار دینار سكه طلا پایین ریخت.
پسر وقتی كه طلاها را دید، خوشحال شد و دانست كه پدرش از آماده كردن دار، چه قصدی داشته است. طلاها را برداشت و زندگی عاقلانه ای را آغاز كرد.

بعد از هفت سال

در بغداد ، مردی دلال زندگی می كرد كه یك شب قصه زندگی اش را برای ما تعریف كرد.
هر سال مرد بازرگانی از طرف خراسان به بغداد می آمد و جنس های زیادی برای فروش می آورد پ. من دلال او بودم. جنس ها را برایش می فروختم و اگر جنس دیگری می خواست برای او تهیه می كردم و در مقابل این كارها، از او مزد می گرفتم. مزد من آن قدر زیاد بود كه تا سال بعد زندگی ام به خوبی می گذشت.
یك سال اتفاقی افتاد و آن مرد بازرگان به بغداد نیامد. به همین دلیل كار و بار من خراب شد. وضعم روز به روز بدتر شد. مجبور شدم در دكانم را ببندم و از ترس طلبكارها در خانه پنهان شوم.
روزی كه هوا بسیار گرم بود، به كنار دجله رفتم و خودم را به آب زدم. مدتی شنا كردم و بعد از آب بیرون آمدم، كمی روی سنگ ها و ماسه ها قدم زدم. آب از سر و كله ام می چكید سرم پایین بود. ناگهان دیدم روی سنگ ها كیسه ای افتاده است. آن را برداشتم و به خانه برگشتم. در كیسه را كه باز كردم، چشمم به هزار سكه طلا افتاد. با خود گفتم : « حالا كه من از بی پولی به بدبختی افتاده ام، این طلاها را برای خود بر می دارم و كار و كاسبی ام را رونق می دهم. هر وقت كه صاحب آن پیدا شد، هزار سكه طلا به او می دهم. با این نیت، طلا ها را خرج كردم و مشغول كاسبی شدم. خدا هم به كار و كسب من بركت داد و بعد از مدتی پولم به ده هزار سكه طلا رسید.
هفت سال از این ماجرا گذشت. روزی در دكان نشسته بودم كه مردی از راه رسید، لباس های كهنه ای به تن داشت، نزدیك آمد و سلام كرد، من فكر كردم كه فقیر است و پولی یا چیزی می خواهد. خواستم كه پولی به او بدهم، اما آن مرد ناراحت شد و روی خود را برگرداند و رفت. قیافه اش به نظرم آشنا آمد. به دنبالش رفتم و خوب نگاهش كردم. دیدم كه او همان مرد بازرگان خراسانی است كه من دلال او بودم. وقتی كه او را به آن حال و روز دیدم، دستش را بوسیدم و از ناراحتی به گریه افتادم. بعد، او را با خود به حمام بردم و لباس تمیزی بر تنش كردم و گفتم: ‌« خُب، حالا تعریف كن ببینم در این چند سال كجا بودی؟ و چرا به این روز افتاده ای؟ ‌»
گفت: « خداوند به من ثروتی بسیار داده بود كه خودت شاهد آن بودی. » من با آن ثروت بازرگانی می كردم. یك سال می خواستم به سفری بروم. حاكم شهر مرا صدا زد و گفت:« یاقوتی دارم به اندازه كف دست، جواهری صاف و براق و بسیار گرانبهاست. هنوز هیچ جواهر شناسی نتوانسته است بر روی آن قیمت بگذارد. آن را به تو می دهم كه به بغداد ببری و بفروشی و با پول آن برای من چیزهایی بخری و بیاوری. من هم قبول كردم. وقتی كه یاقوت را دیدم، فهمیدم كه از آنچه حاكم تعریف كرده بود، با ارزش تر است. یاقوت را ته كیسه ای جاسازی كردم و هزار سكه طلا در آن كیسه ریختم و به بغداد آمدم. روزی در كنار رودخانه گردش می كردم. خواستم كه تنی به آب بزنم، كیسه را كنار سنگی گذاشتم و در آب شنا كردم، وقتی كه بیرون آمدم لباس هایم را پوشیدم، اما برداشتن كیسه از یادم رفت. كمی كه رفتم، یادم افتاد كه كیسه را جا گذاشتم. فوری برگشتم كه آن را بردارم، اما هرچه گشتم هیچ اثری از آن پیدا نكردم. برای هزار سكه خودم غصه ای نخورم، اما به فكر آن یاقوت امانتی بودم، با خود گفتم قیمت آن باید حدود سه هزار سكه طلا باشد. بنابراین با پول های خودم به اندازه سه هزار سكه طلا برای آن حاكم خرید كردم.
وقتی از سفر برگشتم، پیش حاكم رفتم و ماجرا را گفتم. حاكم گفت: « قیمت یاقوت من پنجاه هزار سكه طلا بود. » یا آن را پس بده و یا به همین اندازه باید پول بدهی. بعد مرا به زندان انداخت و تمام ثروت و دارایی ام را گرفت. هفت سال در زندان او بودم. بعد از هفت سال، ‌چند نفر از بزرگان شهر از او خواهش كردند كه مرا آزاد كند. حاكم قبول كرد، از زندان كه آزاد شدم چون نمی توانستم سرزنش دشمنان خود را بشنوم، به قصد دیدار تو به بغداد آمدم. »
وقتی كه او این داستان را تعریف كرد، گفتم: « خداوند به خاطر درستكاری تو مقداری از پول هایت را به تو برگردانده است. » پر سید: « چطور؟ »
گفتم: « هفت سال پیش كیسه ای پیدا كردم، درست به همان شكلی كه تو گفتی. آن كیسه را هنوز دارم، اما سكه های آن را خرج كرده ام. با خودم گفته بودم هر وقت صاحب آن پیدا شد، سكه ها را به او می دهم. »
مرد بازرگان را به خانه بردم و كیسه را نشانش دادم. خوشحال شد و گفت: « همین است» بعد هم زیر كیسه را پاره كرد و یاقوت را بیرون كشید. یاقوتی كه از نورش تمام خانه روشن شد. مرد بازرگان خدا را شكر كرد و از خوشحالی به گریه افتاد. من هزار سكه ای را كه برداشته بودم به او دادم، اما او قبول نكرد. آن قدر اصرار كردم كه سیصد سكه برداشت و گفت: « این را برای خرج سفر تا خراسان برمی دارم، بقیه مال خودت باشد. » او در اولین فرصتی كه به دست آورد، به طرف خراسان به راه افتاد. وقتی كه به خراسان رسید، مردم دور او جمع شدند و حال و احوالش را پرسیدند. او هم همه ماجرا را تعریف كرد و همراه آنها به دیدن حاكم رفت و یاقوت را به حاكم داد. دیگر ثابت شده بود كه حرف هایش راست بوده است.
حاكم از آن ماجرا و داستان بسیار حیرت كرد و دستور داد كه همه پول ها و اثاثیه و چیزهایی را كه از او گرفته بودند، پس بدهند.
به این ترتیب، مرد بازرگان دوباره ثروت خود را به دست آورد و كار و بارش از قبل هم بهتر شد.

كیسه گمشده

« خالد ربیع » تعریف می كرد كه:
روزی به مسجدی رفتم و نماز خواندم. كیسه ای كوچك داشتم كه هزار درهم در آن بود. هرچه از مال دنیا داشتم همان بود. وقتی كه از مسجد بیرون آمدم، یك ساعت بعد یادم آمد كه كیسه را فراموش كرده ام. خواستم بر گردم و آن را بردارم، اما با خود فكر كردم: « همیشه غریبه ها در مسجد رفت و آمد می كنند. تا حالا حتماً كیسه پول مرا برده اند، فایده ای ندارد كه به دنبالش بگردم. »
یك سال گذشت و دیگر كاملاً فقیر و بیچاره شده بودم. شبی به همان مسجد رفتم و چند ركعت نماز خواندم. به هنگام سجده گفتم: « خدایا! پول مرا به من برگردان. پول مرا در خانه تو دزدیده اند. »
پیرزنی در مسجد بود و پشت پرده ای نماز می خواند. صدای مرا شنید و از همان جا گفت:« ای مرد! بگو چه بلایی به سر تو آمده است؟ » ماجرا را گفتم. پیرزن گفت: « آن كیسه پیش من است. یك سال است كه دارم به دنبال صاحبش می گردم. » و كیسه پول را آورد و به من داد.
با خود گفتم: « عجب! مطمئن شدم هیچ جایی امن تر از مسجد و خانه خدا نیست و هیچ كس نمی تواند خانه خدا را ناامن كند. »

سگ خیانتكار

 

« گشتاسب » وزیری داشت به نام «راست روشن » كه او را به خاطر اسمش دوست می داشت و به او از وزیرهای دیگر بیشتر احترام می گذاشت. راست روشن، همیشه پادشاه را تحریك می كرد كه مالیات بیشتری از مردم بگیرد. او می گفت: « با این كار، پول بیشتری در خزانه انبار می كنیم و بهتر می توانیم مملكت را اداره كنیم. »
به دستور راست روشن آن قدر از مردم بیچاره پول زور گرفتند كه بیشتر آنها فقیر و بیچاره شدند. در عوض، خزانه پادشاه پر از پول شد.
كم كم، وزیر با پادشاه دشمن شد و تصمیم گرفت كه او را بكُشد.
یك روز گشتاسب به خزانه رفت و دید كه هیچ پولی باقی نمانده است. سری به شهر زد و دید همه مردم به بدبختی افتاده اند و مزرعه ها و آبادی ها از بین رفته است. خیلی ناراحت شد. سوار بر اسب، به صحرا رفت تا گشتی بزند. در آنجا گله ای گوسفند دید. نزدیك رفت و دید كه گوسفند ها استراحت می كنند و سگی هم به دار آویزان شده است. گشتاسب، چوپان را صدا زد و گفت: « این سگ چه خیانتی كرده كه او را كشته ای؟ »
چوپان گوفت: « این سگ، نگهبان من و گله ام بود. او را دوست داشتم و همیشه تر و خشكش می كردم. خیالم راحت بود كه او نگهبان گله است، اما او با گرگی جفت شد و شروع به خیانت كرد. شبها، خود را به خواب می زد و آن گرگ می آمد و گوسفندی را می دزدید و می برد. بعد نصف آن را می خورد و بقیه اش را برای او می گذاشت.
وقتی كه دیدم روز به روز از تعداد گوسفند ها كم می شود مجبور شدم، سگ را بكُشم و به این درخت آویزان كنم تا آن گرگ هم بفهمد سزای خیانتكار چیست؟ »
گشتاسب كه این حرف ها را شنید، به خود آمد و گفت: « باید از كار این چوپان و سگش سرمشق بگیرم. در واقع آن گوسفند ها مردم بیگناه این مملكت هستند. من هم چوپان آنها هستم. پس باید بروم و از حال و روز مردم با خبر شوم. باید خودم تنهایی به شهر بروم و مردم را از نزدیك ببینم. » گشتاسب در شهر گشتی زد و بعد به قصر خود برگشت و پرسید: « چند نفر زندانی داریم؟ » وزیر گفت: « فلان تعداد. »
گشتاسب به سراغ زندانی ها رفت و فهمید كه تعدادشان خیلی بیشتر از رقمی است كه وزیر می گوید. دستور داد زندانی ها را آزاد كردند. مردم خوشحال شدند.
گشتاسب كه فهمید بدبختی مردم زیر سر آن وزیر بوده، با خود گفت: « من گول اسم او را خوردم و فكر می كردم كه هم « راست » است و هم « روشن » و دستور داد وزیر را مثل آن سگ بكشد و به دروازه شهر آویزان كنند. »
پس از مرگ وزیر، مملكت دوباره آباد شد و از آن پس، پادشاه خود به تنهایی كارها را اداره می كرد و دیگر به هیچ وزیری اعتماد نكرد.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آذر 1389    | توسط: مهدی قاضی زاده    |    |
نظرات() 
http://adenasaadat.hatenablog.com
جمعه 23 تیر 1396 04:58 ق.ظ
Every weekend i used to pay a quick visit this site,
as i want enjoyment, as this this site conations actually good funny material too.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر