با سلام خدمت دوستان عزیز امیدوارم همه روزهای شما شاد و سرشار از موفقیت و كامیابی باشد. در ادامه مطلب چند لطیفه گذاشتم  انشاءا... لبخند بر لب شما باقی بماند.

كاسه ی عسل

كودكی بود كه در دكان خیاطی، شاگردی می كرد. روزی استادش كاسه ی عسلی به دكان آورده بود. وقتی استاد خواست به دنبال كاری برود، به شاگرد مغازه گفت: «در این كاسه زهر هست. مواظب  باش از آن نخوری كه هلاك می شوی.»

گفت:«مرا با این كاسه چه كار است؟!»

وقتی استاد رفت، شاگرد پارچه ای برداشت و به بازار برد. با آن نانی خرید و تمام عسل را با آن نان خورد. استاد برگشت و دنبال آن تكه پارچه می گشت. شاگرد گفت: «مرا مزن تا راست گویم. وقتی من به خواب رفتم، دزدی آمد و پارچه را برد. بعد از آن بیدار شدم، ترسیدم كه تو بیایی و مرا بزنی. پس تمام زهر را خوردم تا راحت شوم. اكنون هنوز زنده ام و سرانجام كار را نمی دانم!»

 

اشتها

روزی در جایی نذری می دادند از فقیری كه از آن حوالی می گذشت پرسید:«اشتها داری؟» گفت:« من در این جهان جز اشتها چیزی ندارم!»

 

سپر

ساده دلی به جنگ رفته بود. سپر بزركی با خود داشت كه برای محافظت از جان خویش برده بود. چندی نگذشت كه از بالای قلعه سنگی بر سرش زدند وبشكستند. دست بر سر شكسته گذاشت و گفت:«مگر كورید؟... سپر به این بزرگی را نمی بینید و سنگ بر سرم می زنید؟! »

 

چاه

ساده دلی را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه كرد وگفت:«پسرجان،جایی مرو تا طنابی آورم و تو را نجات دهم!»

 

 

جواب پر بركت!

سلطانی در راهی می رفت. پیری ضعیف و از  كارافتاده را دید كه خار بر دوش می كشید. رحمش آمد و گفت:«پدرجان، چند دینار زر می خواهی یا خری یا چند گوسفند یا باغی كه به تو دهم تا روزگارت بهتر شود و از این زحمت خلاص شوی؟»

پیر گفت:«زر بده تا در كیسه ام ریزم و بر خر بنشینم و گوسفندان را جلو اندازم و به باغ بروم!»

سلطان را این حاضر جوابی خوش آمد و دستور داد كه هر چه پیرمرد می خواهد به او بدهند.

 

راه علاج

مرد فقیری پیش طبیب رفت و گفت:«ای طبیب، به دادم برس كه درد امانم را بریده است. از فرق سر تا نوك انگشتان پاهایم درد می كند و گوشهایم نیز وزوز می كنند.»

طبیب نبض مرد را گرفت و زبانش را نگاه كرد. بعد گفت:«علاج تو این است كه هر روز پنج مرغ چاق و چله را بگیری و بریان كنی و با كباب پنج بره نر بیامیزی و با قدری عسل بخوری. بعد از خوردن اینها باید بی معطلی انگشت به حلق خود فرو كنی تا آنچه كه خورده ای بالا بیاوری و بیرون بریزی. ده روز این كار را انجام ده تا بهبود حاصل شود.»

مرد بیمار گفت:«حقا كه عقل طبیبان پارسنگ برمی دارد. اینها كه تو می گویی، اگر كس دیگر خورده و بالا آورده باشد، من آن را از روی زمین جمع كرده و می خورم!»

 

كلاه

كچلی از حمام بیرون آمد و دید كه كلاهش را دزدیده اند. داد و فریادی راه انداخت و كلاهش را از حمامی خواست. حمامی گفت:« من كلاه تو را ندیده ام و تو چنین چیزی به من نسپرده ای. شاید اصلا كلاهی بر سر نداشته ای.»

كچل گفت:«انصاف بده ای مسلمان! این سر من از آن سرهاست كه بشود بدون كلاه بیرونش آورد؟!»

 

نصف و تمام

دانشمندی با كشتی سفر می كرد. چون نیمی از راه را طی كردند و به وسط دریا رسیدند، دانشمند به یكی از كارگران كشتی گفت:«تو علم ریاضیات می دانی؟»

گفت:«نه»

دانشمند خندید و گفت:«نصف عمرت بر باد رفت.»

مدتی اندك گذشت و دریا طوفانی شد. كشتی شكست و در آستانه غرق شدن بود. كارگر كشتی به دانشمند گفت:«تو شنا می دانی ؟»

گفت:«نه» كارگر كشتی گفت:«تمام عمرت بر باد رفت!»

 

كجا می برند؟

جنازه ای را از كوچه ای می بردند. فقیری با پسرش ایستاده بود و تماشا می كرد.پسر از پدر پرسید :«پدرجان، این مرد را به كجا می برند؟» مرد فقیر گفت:«به جایی كه نه خوردنی هست،نه پوشیدنی ،نه هیزم،نه نان،نه زر و سیم و نه بوریا و نه گلیم.»

پسر گفت:«پس او را به خانه ما می برند!»

 

چشم و دندان

كسی از درد چشم می نالید. همسایه ای به در خانه اش آمد و گفت:«تو را چه می شود؟ دردت را بگو تا شاید آن را علاجی كنیم.»

مرد بیمار گفت:«چشمم چنان درد می كند كه به مرگ خود راضی شده ام.»

همسایه قدری با خود اندیشید. آنگاه گفت:«پارسال دندانم درد می كرد، آن را از بیخ كندم و راحت شدم!»

 

مرد خسیس

مردی خسیس در گوشه ای سفره اش را گشوده بو د ومی خواست شامش را بخورد كه دوستش سر رسید ، باخود فكر كرد اگر تعارف نكند كه بد است پس گفت : علی آقا ، كتلت یك شب مونده می خوری ؟

علی آقا گفت: آره كه می خورم

مرد خسیس گفت : پس برو فردا شب بیا

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آذر 1389    | توسط: مهدی قاضی زاده    |    |
نظرات()